اشتراک چیزهایی که دیده و شنیده و خوانده ایم، خوذش لذت بزرگی ست. لذا سعی ام از گذشته بر این موضوع بوده و از این به بعد هم ادامه خواهد داشت.
در اواخر سال نود و یک در آخرین مراجعه ام به بازار کتاب به شهرکتاب مرکزی رفتم. چون می دانستم حجم کتاب های ادبی و داستانی که می خواهم بخرم بیشتر است، لذا انتخاب خوبی بود.
کتاب خاطرات کاملا واقعی یک سرخ پوست پاره وقت(نوشته شرمن الکسی، ترجمه رضی هیرمندی، نشر افق) پیرامون نوجوانی ساکن در یکی از قرارگاه های سرخ پوستی در آمریکاست که خودش و هر یک از اعضای خانواده اش و یا دوستانش ویژگی های خاصی دارد. وی بعد از اتفاقات تقریبن ناخوشایندی که در مدرسه اش در اردوگاه می افتد به توصیه یکی از معلمانش تصمیم می گیرد برای ادامه دبیرستانش به مدرسه ای که در خارج از اردوگاه قرار دارد و ویژه سفیدپوستان است، برود. خواننده با یک قصه و داستان عجیب مواجه نیست. روند داستان بسیار ساده است و قصه های کوتاه کوتاه زندگی یک دانش آموز سرخ پوست را که نگاهی مستقل به پدیده های پیرامونش دارد، روایت می کنند. به طور مجموع اثر شایسته تحسینی به نظرم آمد که در عین سادگی حرف برای گفتن بسیار داشت.
اما کتاب دوم؛ هر فصلش را که می خواندم به برادرم که من این کتاب را به توصیه او برایش خریدم! می گفتم: “فوق العاده است”. بازمانده روز(نوشته کازوئو ایشی گورو، ترجمه نجف دریابندی، نشر کارنامه). به راستی بعد از مدت ها شیرینی مطالعه غیرضروری یعنی همین داستان و این چیزا به دلم نشست. در این کتاب روایت یک سرمستخدم اواسط قرن بیستم از زندگی اش که آن هم فقط پیرامون بحث های پیش خدمتی و مستخدمی و پادویی است را می خوانیم. به واقع که جز توصیه خواندن این کتاب چیز دیگری نمی توان گفت.

بخشی از کتاب: “در آن ایام پرمشغله بسیار پیش می آمد که بعضی از مبرزترین اهل فن در سراسر انگلستان در دالان خدمه جمع می شدند و تا پاسی از شب گذشته جلو بخاری با هم صحبت می داشتند. خدمت شما عرض کرده باشم، اگر یکی از آن شب ها به دلان خدمه ما تشریف می آوردید، چیزی که می شنیدید غیبت صرف نبود؛ به احتمال قوی ناظر بحث هایی که ارباب های ما هم در طبقه بالا با هم داشتند، یا مطالب مهمی که در جراید نوشته می شد؛ و البته مانند اهل هر حرفه ای که دور هم جمع شده باشند ما هم همه جنبه های مختلف کار خودمان را مورد بحث قرار می دادیم. طبیعی است که گاهی اختلاف نظر هم پیش می آمد، ولی غالبا مذاکرات در محیطی مشحون از احترام متقابل صورت می گرفت. برای آن که تصور بهتری از لحن مذاکرات آن شب ها ارائه کرده باشم، بد نیست عرض کنم که در مهمان های ما چه اشخاصی به چشم می خوردند: اشخاصی مثل آقای هری گراهام، پیش خدمت و نوکر سِرجیمزچمبرز و آقای جان دانلدز، نوکر آقای سیدنی دیکنسن. کسان دیگری هم بودند که شاید به اندازه این آقایان ممتاز و مبرز محسوب نمی شدند، ولی خاطره دل پذیر حضورشان در خاطر انسان باقی می ماند؛ مثل آقای ویلکینسن، پیش خدمت و نوکر آقای جان کمبل، که به جهت درآوردن ادای اشخاص مهم معروف بود؛ یا آقای دیویدسن که از خانه ایسترلی می آمد و با چنان حرارتی درباره مسائل مطروحه بحث می کرد که شنونده غریبه ناراحت می شد، و حال آن که در سایر موارد آدم بسیار ساده و محبوب القلوبی بود؛ یا آقای هرمن، نوکر آقای جان هنری پیترز، که نظرات افراطی اش فریاد شنونده را بلند می کرد، ولی با آن شکم گنده و آن لهجه شیرین یورکشیری اش طوری از ته دل می خندید که مهرش به اختیار به دل همه می نشست. یا خیلی از دیگران.”